علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - تاسوكى ٢ - لک زايى رضا
تاسوكى ٢
لک زايى رضا
تاريخ دريافت: ٢٥/٨/٨٥
تاريخ تأييد: ١٥/٩/٨٥
اشاره:
در شامگاه پنجشنبه بيست و پنج اسفند ماه ١٣٨٤ در ميانهى جادهى زابل - زاهدان، در محلى به نام تاسوكى، فاجعه تروريستى دلخراشى رخ داد كه در آن بيست و دو تن از مسافران عبورى، در حالى كه دستها و چشمان آنها بسته شده بود، توسط گروه موسوم به جنداللَّه، در حالى كه اين گروه لباس نيروى انتظامى را به تن داشتند و ايست بازرسى ساختگى برقرار كرده بودند، به فيض شهادت نايل آمدند. هفت تن مجروح گشته و هفت تن نيز به گروگان گرفته شدند كه ستوان يكم پاسدار محمد شاهبازى در ايامى كه در اسارت گروه مذكور بود به شهادت رسيد و شش تن ديگر نيز به تدريج و در طى دويست روز آزاد شدند. آنها در برابر آزادى گروگانها خواستار آزادى پنج نفر زندانى بودند، در اينجا قسمت دوم خاطرات رضا لكزايى، يكى از گروگانهاى اين واقعه را مىخوانيد.
مرغابى از آب نمىترسد
ساعت از يك گذشته است كه او بلند مىشود و ما هم. جوان به سه نفرىكه امان داده مىگويد: حتىاگر من كشته هم شدم كسىبا شما كارىندارد. آقاي... از فرصت استفاده مىكند و خودش را به او مىرساند و به آرامىمىگويد: تجديد نظر نمىكنيد؟ كه او همزمان با تكان دادن سر، جواب مىدهد: نه! و مىرود.
به نماز مىايستم. به نماز ظهر. سلام نماز را كه مىدهم به تعقيبات مشغول مىشوم. صداى جوانى را مى شنوم كه داد سخن در داده. نگاهى به او مى اندازم دم ِ در، سر دو پا نشسته است. مى گويد: شما از عقايد خودتان خبر نداريد. شما بايد تحقيق كنيد. چه عذرى در پيشگاه خداوند خواهيد داشت؟ اين كه «هر چه روحانيون گفته اند ما پذيرفتهايم.» اين سخن را خداوند از شما قبول نخواهد كرد. حالا من بعضى از عقايدتان را مىگويم، تا بفهميد چه عقايدى داريد! شما قائل به تحريف قرآن هستيد. بناى مذهب شما بر تقيه و كتمان است. اين كتابهاى شما مثلا ًبحارالانوار پر از مزخرفات است.
ما و عدهاى ديگر از آنها، ساكتيم و گوش مىدهيم. دو هزار حديث در بحارالانوار وجود دارد كه مىگويد: قرآن تحريف شده است. دو هزار حديث! كسى كه قائل به تحريف قرآن باشد كافر است. شما كى مىخواهيد اينها را بفهميد؟ در اصول كافى حديثى است كه مىگويد: قرآن هفده هزار آيه دارد و حضرت مهدى آن را با خود خواهد آورد. ما تا زمان ظهور حضرت مهدى چه كنيم؟ يكى از دوستان مىگويد: ما كه تا الان خبر نداشتيم. جوان موهاى بلندش را از پيشانيش كنار مىزند و ادامه مىدهد: بله! به شما كه نمىگويند. حالا كه خداوند خواسته و شما به اينجا آمدهايد قدر بدانيد.
هر چند تصميم گرفته بودم حرفى نزنم با اين همه دخالت مىكنم. مىپرسم: معناى لغوى «بحارالانوار» يعنى چه؟ نمىداند. از كسى كه معناى لغوى كتابى را نمىداند نبايد انتظار داشت، از كتاب «الفرقان» خبر داشته باشد. الفرقان كتابى است كه در عصر اخير، به دست نويسندهى مصري، محمد عبداللطيف معروف به ابنالخطيب، از علماى معروف مصر، نوشته شده است. نويسندهى اين كتاب معتقد است علاوه بر تغييرات و تحريفاتى كه پيش از خليفهى سوم در قرآن رخ داده پس از آن نيز در دوازده جاى قرآن تغييرات اساسى رخ داده است. در اين كتاب بسيارى از باورهايى كه تأييد كنندهى تحريف قرآن است به صرف اين كه در صحاح سته آمده، صحيح دانسته شده است. البته مردم عليه اين كتاب شوريدند و دانشگاه الازهر از دولت تقاضاى مصادرهى اين كتاب را كرد. تقريباً همان برخوردى كه با محدث نورى، كه دربارهى تحريف قرآن در عالم تشيع كتاب نوشته بود، شد.
مىپرسم: شما بحارالانوار را مطالعه كردهاى؟ - نه! مىگويم: مگر قرآن نمىفرمايد: «فبشرعباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه؟» شما كتابى را كه نخواندهاى چطور رد مىكنى؟ از سويى شما كه معناى كتاب را نمىدانى چگونه در بارهى يك مذهب نظر مىدهى؟ ما قائل به تحريف قرآن نيستيم.
بعد هم حسّ دانشجويىام گل مىكند و به او يك كتاب معرفى مىكنم؛ الغدير را. از او مىپرسم اسم علامهى امينى را شنيدهاى؟ به پندارم اين بار پاسخ او مثبت است، كه باز جواب منفى مىشنوم. به او توضيح مىدهم علامه امينى نويسندهى كتاب الغدير است. الغدير، كتابى است به زبان عربى در يازده جلد، كه در بيست جلد به فارسى ترجمه شده. علامه اين كتاب را در طول چهل سال از ده هزار جلد از كتابهاى معتبر اهل سنت جمع آورى كرده. شما اگر مىخواهى راجع به شيعه و سنى مطالعه كني، الغدير كتاب خوبى است.
سپس ادامه مىدهم: كتابمان يكى است، قبلهمان يكى است، خدايمان يكى است، پيامبرمان يكى است. حالا در برخى موارد جزئى هم اختلافاتى داريم. تازه شما بايد اين احاديثى كه از كتابهاى ما نقل مىكني، به ما نشان دهى. او مىگويد: تو اين حرف را مىزنى چون مىدانى كه من اين جا كتاب ندارم. تو تقيه مىكني! سرى به علامت نفى تكان مىدهد و مىگويد: موارد اختلافى ما اصلاً هم جزئى نيست.
شخص ديگرى كه كنار او مثل بقيه تا حالا ساكت نشسته بود رو به من مىگويد: همين شماها هستيد كه مردم را گمراه مىكنيد! جوان با اشارهاى او را ساكت مىكند و به كسى كه دم در ايستاده مىگويد برود چند كتابى كه آدرسشان را داد بياورد. كتابى را باز مىكند و شروع مىكند به خواندن. همان حديثى را كه مدعى بود در اصول كافى است و...
به يكى از رفقا كه كنارم نشسته اشاره مىكنم بلند شو اجازه بگير براى نماز خواندن. متوجه نمىشود با زحمت به او مىفهمانم. بعد هم كه مىفهمد به من نگاه مىكند. او از روى كتاب پيروزمندانه مىخواند و مىپندارد هر چه در اين كتاب نوشته درست است. بعد كتابها را جلوى من مىگذارد كه مىتوانى اينها را بخواني. كتاب ها را بر مىدارم و ورقى مىزنم و به او بر مىگردانم. مىگويم: قرآن مىخواهم، به من قرآن بدهيد. كتابها را برمىدارد و با ابرو به سقف اشاره مىكند و مىگويد: بعد زنجير (يا طناب، دقيق خاطرم نيست) مىآورم و آويزانت مىكنم. به آرامىبه او مىگويم: مرغابى از آب نمىترسد. متعجب به من نگاه مىكند، و مىپرسد: چى؟ و دوباره همان جمله قبل را مىشنود.
مىپرسد: در جيبهايت چى دارى؟ مىگويم چيزى ندارم. تا حالا دو بار جيبهايم را گشته ايد، دستور مىدهد جيبهايم را بازرسى كنند. اين بار دستمال و عطرم مىماند. خودكار مشكيم را بر مىدارند. حيف شد! بعد هم در را مىبندند و مىروند.
آنها كه مىروند، دوستان لب به سخن مىگشايند و تا مىتوانند مرا راهنمايى و نصيحت مىكنند. بالاخره همه شان از من بزرگ ترند و به قول معروف چند پيراهن بيشتر از من پاره كردهاند. يكى از دوستان مىگويد: تو كه حرف مىزدى من مىترسيدم. كسى ديگر هم مىگويد: بحث نكن كه مجبور شوى به بقيه اشاره كني، بحث را به هم بزنند. يكى ديگر از همراهان، طورى كه فقط خودم بشنوم، با صدايى آهسته در حالى كه با ابرو به همدردانم اشاره مىكند، مىگويد: به اينها اين جورى نگاه نكن؛ مشكلى پيش بيايد تنهايت مىگذارند. به خودم مىگويم: مهم نيست تا بوده همين بوده اما: «لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله» اين مهم است.
دوستان، كم كم براى نماز آماده مىشوند. بعد از نماز حدود ساعت ٣ در باز و على وارد مىشود. بى مقدمه رو به من مىگويد: من از كسى كه از عقيدهاش دفاع مىكند خوشم مىآيد. به او مىگويم اما رفقا مىگويند حرف نزن. چيزى نمىگويد. فقط نگاهى معنادار به دوستان مىاندازد و مىگويد برخى به جاى اين كه بحث منطقى بكنند توهين مىكنند. به او مىگويم من با توهين مخالفم.
حاج خداداد مىپرسد: كار ما تا كى طول مىكشد؟ -درست مىشود، زياد طول نمىكشد. موقع سربازها كه ٣٥روز طول كشيد. سربازها هم دست شما بودند؟ -بله! انگار يكى از آنها كشته شد. -بله! فرمانده شان، نامجو! براى چي؟ -خودش را چند روزى زد به مريضي، بعد هم فرار كرد. بين راه پشت سنگى پنهان مىشود، چند بار او را صدا مىزنند ولى جواب نمىدهد، وقتى به همان جايى كه احتمال مىدانند كه او پنهان شده تير اندازى مىكنند زخمىمىشود. اگر فرار نمىكرد زنده مىماند؟ -بله! ما با او محترمانه رفتار مىكرديم. بعد هم چون دوا و دكتر نداشتيم او را كشتيم. اينجا دكتر تير خلاصى است. فكر كنم آن لحظه در دلمان همه دعا كرديم كه خدا كند مريض نشويم.
دوباره رو به من مىگويد: خودت را آماده كن! فردا كسى مىآيد كه با تو بحث كند حاج آقا! - من روحانى نيستم. كارت دانشجويىام كه دست شماست. كارت بسيجى كه دارى؟ - نه دو تا كارت دارم يكى كارت دانشجويى است، يكى هم كارت سلف. همان كارت كوچولو! - بله! همان كارت كوچولوى زرد رنگ. من مىپرسم. - حتماً بپرس. - حالا كى هست؟ فردا مىفهمى. او كه مىرود دوستان دوباره دلسوزانه راهنمايىام مىكنند كه حرف نزن! نكند فردا با كسى كه مىآيد بحث كنى. بعد هم مىگويند: چرا به او گفتى كه ما به تو گفتهايم حرف نزن؟ مىگويم: نگفتيد؟ و آنها جسورانه پاسخ مىدهند: ما گفتيم، اما تو نبايد به او مىگفتى. - سرم را مىاندازم پايين و به آرامى مىگويم: باشد؛ دوباره نمىگويم.
اين بار كه على مىآيد و غذا مىآورد، تند تند شعرى را هم براى ما مىخواند. فكر كنم شعر از مولوى بود. بيت آخرش يادم مانده:
روز محشر عاشقان را با قيامت كار نيست
كار عاشق جز تماشاى وصال يار نيست
من هم در جواب شعر او كه نفهميدم معنايش را مىدانست يا نه خواندم:
در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى
چه چه و به به دوستان شعر را بدرقه مىكند. تقريباً تا شب دوستان در گوشم مىخوانند كه مبادا با كسى كه فردا قرار است بيايد بحث كنى. شب كه در باز مىشود، چند نفر وارد مىشوند. يكى شان كه قبلاً او را در جاده ديده بوديم با خنده رو به شاهبازى مىگويد: چطورى همكار؟ يادت هست وقتى از تو پرسيدم: چه كارهاى؟ گفتى از همكارها هستم. تو كجا همكار ما هستى؟ و مىزند زير خنده.
دو باره بحث سربازها پيش كشيده مىشود. همو مىگويد: ما هم اينجا يك بهشت زهرا داريم؛ نامجو را هم همانجا دفن كردهايم. هراتى از ماشينش، كه با آن از زابل به زاهدان مسافر مىبرده، مىپرسد. او با خنده مىگويد: سوزانديمش با شش تا ماشين ديگر! اما خندهى او اميد امير را زنده نگه مىدارد كه شايد شوخى كرده. حاج خداداد هم، كه روابط عمومىاش بد نيست، مىپرسد ولوى سفيد را چرا نگه داشته بوديد؟ -به دنبال روحانى مىگشتيم، اما حتى يك روحانى هم به تورمان نخورد. مجيد نجارهم سراغ خواهرزادهاش را مىگيرد. نشانى مىدهد. مثل لباس محلى شما پوشيده بود. لباسش سفيد بود. تقريباً چهارشانه ونسبتاً قد بلند. -او را هم كشتيم. مجيد سوزناك مىگويد: پانزده، شانزده سال بيشتر نداشت! از دست ما كارى ساخته نيست. در همين لحظه على از راه مىرسد وعلت بى قرارى مجيد را جويا مىشود. به او مىگوييم. او حرف هم قطارش را به شدت تكذيب مىكند و مىگويد: ما به زنها، بچهها و پيرمردها كارى نداشتهايم. مجيد كمىآرام مىشود.
شب هم زيبايى خاص خودش را دارد. به علاوهى يك سكوت و به علاوهى... شب را هر طور هست به صبح مىرسانيم. حدود ساعت ١٠صبح دوشنبه ٢٩ اسفند ١٣٨٤همان جوان ديروزى مىآيد. سه تلفن، كه از موبايل بزرگتر است، را از جيبهايش، از هر جيب يكى! در مىآورد و مىگذارد جلويش. كسى را هم مىفرستد كه كارت تلفن ١٠دلارى بخرد. دوست ما آقاي...هم از فرصت استفاده مىكند و براى چندمين بار تقاضاى سيگار مىكند. جوان مىگويد براى او هم سيگار بخرند. و مىخرند. كمىبا ما صحبت مىكند و از جمله مىگويد: من دلم نرم شده است. با خودم مىگويم خون ٢٢ انسان بى گناه را ريختهاى مىخواهى هنوز دلت نرم نشود؟
او از ما شماره تلفن مىخواهد تا با خانواده مان تماس بگيرد. شمارهها را كسى يادداشت مىكند. مرددم كه شمارهى كجا را بدهم، بالاخره شمارهى منزل خودمان را مىدهم. يك به يك تماس مىگيريم، اما گريه به كسى امان حرف زدن نمىدهد. تك به تك پشت تلفن صداى عزيزشان، مادرشان، پدرشان، همسرشان و فرزندشان بغض فرو خورده شان را به سان شيشهاى بلورين مىشكند. پنج مرد هق هق مىگريند و آنها پنج بار قاه قاه مىخندند.
اولين نفرى كه صحبت مىكند محمد است. او نگران همسرى است كه آن شب همراه دختر كوچكش همسفرش بوده. از اينها گذشته خانمش مسافرى با خود داشت كه هنوز پا بر سفينهى خاك نگذاشته بود و محمد مضطربِ دلهرهى همسرش و به تبع آسيب طفلش به خاطر واقعه آن شب بود. زنگ مىزند زابل خانه پدرش. اما خانمش نرسيده. مىتوانم بگويم نزديك بود غالب تهى كند. گوشى را همان جوان مىگيرد و مىگويد بايد به استاندارى و... برويد تا دولت زندانىهاى ما را آزاد كند والا تا چند روز ديگر گرو گانها كشته خواهند شد.
محمد پريشان و نگران، بغض آلود با خود تكرار مىكند: نرسيده اند...نرسيده اند. جام وجود لبريز از غصه و غم، تكيه مىدهد به ديوار. به او مىگويند زنگ بزند خانه خودشان زاهدان. خدا را شكر! خانوادهاش سالمند. آنها به جاى رفتن به زابل، برگشتهاند زاهدان.
مجيد سراغ خواهرزادهاش را مىگيرد. مىگويند سالم است. با خودم مىگويم اگر هم اتفاقى افتاده باشد به تو كه نمىگويند. بنده خدا!
هراتى به سرهنگى به نام آقاى رخشانى زنگ مىزند كه از قضا همزمان در اتاق وى فرمانده نيروى انتظامى استان، سردار حامد، است. جوان گوشى را از هراتى مىگيرد و بيرون مىرود. از پشت پنجره مىشنويم كه مىگويد: من مىخواستم ٥٠٠ نفر را بزنم. از ما بى گناه نزنيد كه ما هم بى گناه مىكشيم . بمب گزارى مىكنيم . اتوبوسهاى شركتهاى مسافربرى را با همه مسافرانشان با آرپيجى مىزنيم و حسابى تهديد مىكند.
از هراتى مىپرسيم سردارچى گفت؟ -به من گفت پسرم! اصلاً نگران نباش، ما براى آزادى شما تمام تلاشمان را مىكنيم. هراتى از اين كه سردار او را پسرم خطاب كرده خيلى خوشحال شده بود. اين را وقتى با لبخند به ما گفت: «بچه ها! سردار حامد به من گفت: پسرم» فهميدم. يكى ازدو برادر با پدر پيرشان و برادر ديگر هم فكر كنم با همسرش صحبت مىكند و پور شمسيان با مادرش.
نوبت من مىرسد. نمىگريم. نمىخندند. نمىدانم گوشى را چه كسى برداشته از او سراغ پدرم را مىگيرم، نيست. ... نيست. و خيالم را راحت مىكند كه فقط او در منزل است. كجا رفته اند؟ مىشنوم كه مىگويد: رفتهاند پرسه! دوستان همين كه واژهى پرسه را مىشنوند هاج و واج به همديگر نگاه مىكنند و به گوشهايشان التماس مىكنند كه دقيق تر بشنويد. بلافاصله مىپرسم پرسهى كي؟ اسم نعمت را مىگويد. هنوز اميدوارم كه مسلم سالم مانده باشد. با اصرار مىپرسم ديگه كي؟ كه اسم مسلم را بر زبان مىآورد. مشك اميدم پاره پاره بر خاك نااميدى فرو مىغلطد. جوان گوشى را از من مىگيرد و مثل دفعات قبل از اتاق بيرون مىرود.
از مسلم كسى نبايد چيزى بفهمد. من يك لحظه از زمانى كه يادم مىآيد از همان موقع كه منتظر نعمت بودم تا از مشهد - كه از سال٧٢ تا سال ٧٩ آنجا مشغول تحصيلات حوزوى بود و البته دانشگاهي. نعمت سال ٧٤ با رتبه ٧ دانشگاه رضوى قبول شده بود - بيايد و براى من ومصطفى بستنى بخرد و ما را به نوبت سوار دو چرخهاش كند و با ما بازى كند، تا عشاء پنج شنبه ٢٥/١٢/٨٤ كه براى تبليغ دين محمد - در زمانى كه امپراتورىهاى تبليغاتى غرب، قرآن را كتاب تروريستها معرفى كردهاند، و آورنده قرآن را هم خشونت طلب و تروريست - از قم - كه از سال ٧٩ تا ٨٤ به تحصيل درس خارج فقه و اصول وهمزمان ازسال ٨٢ درمقطع كارشناسى ارشد علوم قرآن و حديث شهر رى مشغول تحصيل علم بود - به سوى قوم آمده بود او را مرور مىكنم. تمام رگهايم به يكبارگى آتش مىگيرند.
آن دو را همراه ٢٠ گل سرخ پر پر شده، آغشته به خون، دست و چشم بسته و زخم بر بدن نشسته تصور مىكنم. آتشفشاني، مىشود، گدازههاى وجودم، مىخواهم فوران كنم، كه اشك عصاره وجود آدمىاست. اما، اما به چه قيمتي؟ من بگريم و آنها بخندند. هرگز! روزنههاى حسّاس دروازه احساس و عاطفهام را مىبندم. مىايستم. همه فهميده اند چه شده. خدا بخش مىپرسد: كى بوده؟ - دامادم. از مسلم اسمى نمىبرم. چه كاره بوده؟ به شدت ناراحتم. عصبانى هم مىشوم. از سويى سئوال و جواب او در مقابل ديدگان آنها - كه سر تا پا گوش شدهاند - حالت بازجويى پيدا كرده و اذيتم مىكند. با تندى به او مىگويم الان با من حرف نزن. وقتى عصبانى هستم بهترين كمك به من اين است كه كسى با من حرف نزند. چند ساله بوده؟ اين بار به او پرخاش مىكنم و او با اين كه از من ١٠سال بزرگتر است عذر خواهى مىكند. ديگر كسى چيزى نمىپرسد و با من حرفى نمىزند.
ما را رها كنيد در اين رنج بىحساب
با قلب پاره پاره و با سينه كباب
مرغم درون آتش و ماهى برون آب
عرق سردى بر پيشانيم نشسته است. احساس مىكنم جامه روحم به آتش كشيده شده، نه نوازش نگاهى، نه ترنم كلامي، نه نگاه آشنايى. با اين همه، حسرت ديدن اشكى، بماند؛ كه شنيدن آهى را به دلشان خواهم گذاشت. بى قرارم. به نماز مىايستم كه فرمود: «واستعينوا باالصبر والصلوة.» اصرار دوستان براى خوردن نهار بى فايده مىماند. جز چند لقمه بعد از اين كه سفره را جمع كردهاند و من نمازم را خواندهام. ياد روزى مىافتم كه من از زابل رفته بودم قم، خانه دامادم و او برايم سفره انداخت و غذا گرم كرد و جلويم گذاشت.
ياد آن روز كه از نعمت سئوالى پرسيدم. گفت: جواب اجمالى بدهم يا جواب تفصيلى؟ با پررويى تمام گفتم: اول جواب اجمالى بدهيد تا چهارچوب بحث دستم بيايد، بعد هم جواب تفصيلى. با لبخند گفت: جواب اجمالى اين است كه نمىدونم. هاج و واج گفتم: و جواب تفصيلي؟ - و اما جواب تفصيلى اين كه مراجعه شود به كتب مربوطه!
ياد آن روز سرد و بارانى كه من بدون كاپشن و چتر از خانه بيرون رفته بودم. وقتى در راه مرا آن گونه ديد كاپشن خودش را در آورد و داد به من، به علاوه چترى كه در دست داشت و خودش....
ياد آن روز كه در روستايى براى تبليغ مىرفت. يك بار من هم همراهش رفتم. در اين فكر بودم كه طلبه درس خارج فقه و اصول خوان چه حرفى براى روستانشينان دارد؟ بعد از نماز ظهر و عصر رو به روستايىهاى با صفا، كه پيرمردهاى ريش سفيد هم در ميانشان حضور داشتند، كرد و درباره فضيلت صلوات شروع كرد حرف زدن. براى روستايى كشاورز و يا دامدار، چه موضوع خوبى بود.
ياد آن وقت ها كه نعمت به من عربى درس مىداد، اما خودش مىگفت با هم عربى مباحثه مىكنيم و اگر نبود تدريس او كجا من كنكور٩٠ درصد عربى مىزدم.
ياد آن شب - پنج شنبه ٢٥ اسفند ٨٤ - كه مسلم مهربانانه به من گفت حالا كه ما قم - مسلم وقتى سيكلش را گرفت رفت حوزهى زابل. او درس دو سال حوزه را در يك سال خواند و توانست زودتر از ساير هم كلاسىها در مهرماه سال ٨٤ براى ادامه تحصيل عازم قم شود. - حجره هم داريم تو چرا نمىآيي؟ در «ما» ى او من هم سهيم بودم، بوى مالكيت و غرور نمىداد.
ياد آن شب كه با هم به سلف دانشكده رفتيم. يك غذا گرفتيم و با هم خورديم. بعد كه از دانشكده زديم بيرون پرسيدم: دانشكده چطور بود؟ با لبخند جواب داد: با اين كه كمىآلودگى تصويرى داشت ولى جاى خوبى بود. اين اولين بارى بود كه «آلودگى تصويرى» را زبان نازنينى به گوش من آشنا مىكرد.
ياد آن شب كه به مسلم گفتم بيا آجرها را از وسط حياط دست به دست گوشه حياط بذاريم. در آمد كه: باشد براى شب. گفتم شب تاريكه! چيزى ديده نميشهها! گفت: تو چى كار دارى آقاجون! تو مىخواهى آجرها را بذارى اونجا، من هم امشب اين كار رو انجام مىدم، حالا نه. هر طورى كه بود قانعم كرد. شب كه به مسلم گفتم: آجرها رو چى كار كردى؟ طلبكارانه نگاهم كرد و گفت: شب كه هوا تاريكه! چيزى ديده نميشه! آخرش هم مجبور شدم تنهايى ...
ياد آن شب كه به زور چند تا بارفيكس رفتم. از راه رسيد و پرسيد: چند تا رفتى؟ - چهار تا! ميله رو گرفت و پنج تا بارفيكس رفت. خواستم كم نياورده باشم. همين كه ميله را گرفتم، گفت: تو هر چند تا كه رفتى من يكى از تو بيشتر مىرم! منصرف مىشوم. گفت: حالا بيا كشتى بگيريم. در آغوشم گرفت. و من فرياد زنان كه آقاجون ولمون كن! با شوخى و خنده گفت: فكر كردى درسِت خوبه زورتم زياده، ها!
ياد آن شب كه با هم پاى كامپيوتر نشستيم و من براى اولين بار كار با كامپيوتر را در كنار او تجربه كردم.
ياد آن روز كه با هم رفته بوديم ضبط بخريم. با ولع و اشتياق به ضبط هاى مغازه نگاه كردم و عجولانه از مسلم پرسيدم: ضبطهاى خوبى هستند. كدوم يكى رو بخريم؟ بى خيال، دستهايش را در جيبش زد و قدمىدر مغازه، - چى شد؟ با خونسردى گفت: اگر نظر مرا بخواهى هيچ كدوم! بيا بريم. اينها همه دست دوماند.
ياد آن روز كه ...
كنون نسيم وصال او را به جاى ديدار مادر مهربان به لقاى مهربانتر از مادر در فصل بهار به ميهمانى فرا خوانده است. آري! هميشه و يا غالباً اين گونه بوده كه در مسلخ عشق جز نكو را نمىكشند. مهتاب شبى بى «تو» شدم. چه فاصله مباركى از ٥٤ تا ٨٤ نعمت عزيز! و چه فاصله خجستهاى از ٦٤ تا ٨٤ آسمان اميدم! مسلمم!
شب عيد
آنها مىروند و ما چون پرندهاى زخمىو شكسته بال و پر ريخته و بى پناه هر كداممان گوشهاى كز كردهايم و در خود فرو رفتهايم. اين سكوت غصه ساز را صدايى بايد بشكند، اما سوز كدامين صداى غمناك. بگذار غم به همراه اين سكوت سهمگين، همسايه ديوار به ديوار دلمان بماند، هنوز خيلى فاصله هست ميان ما و زينب(س)! فاصلهاى طى ناشدنى. فقط اوست كه رهنورد و ركورددار اين وادى است؛ او در يك روز بيش از هفتاد بار به شهادت رسيد؛ و حماسه آن كه، شيرى كه حسين او را از پيكر چاك، چاك فرزند خويش، على اكبر، به زحمت جدا كرده بود، بر بالين دو گل پرپر شدهاش در لالهزار كربلا اصلاً حاضر نشد، مبادا هديهاش به پيشگاه امامش، به پيشگاه معشوقش، به پيشگاه برادرش، رنگ سياه منت بگيرد. «سلام بر زنى كه دشمن خون سرش را بر ستونهاى كجاوه ديد ولى تضرعش را نديد.»
ما به گرد و غبار قدوم مبارك او نخواهيم رسيد. وانگهى، شهيدان ما كه از شهيدان او عزيزتر نبودهاند. از قاسم او كه مرگ در كام وجود بلورينش از عسل شيرينتر و گواراتر مىنمود. از عباس او، از على اكبر او، از حسين او و...
نمىدانم چه موقع است كه در باز مىشود و على وارد مىشود. مىگويد قرار است از اينجا به مكان ديگرى برويم. و با لبخند ادامه مىدهد البته آنجا از اينجا بهتر است. كي؟ -موقعش را بعد مىگويم. يكى ديگر از دوستان مىپرسد همان جايى كه سرباز ها بودند؟ -نه! سربازها در خانه و در منطقهاى كوهستانى بودند. ما را هم دلدارى مىدهد كه نگران نباشيد درست مىشود و.... اگر لحظهاى ناظر همدردى او مىبوديد باورتان نمىشد كه او زندانبان ماست.
كمى بعد از او همان جوان مىآيد. شروع مىكند حرف زدن از اين كه انرژى هستهاى نمىخواهند تا افسانه بودن شهادت حضرت زهرا(س) و اين كه چرا فرشهاى مساجد شما بوى جوراب مىدهد؟ چرا شما پاهايتان را موقع وضو گرفتن نمىشوييد؟ چرا بر خاك سجده مىكنيد؟ تا خاطراتش در يكى از زندانهاى ايران به خاطر تبليغ دين رسول الله.
او حسابى ما را نصيحت مىكند. در ضمن يادش نمىرود كه با يادآورى بحث ديروز مثل هم قطارش دوباره تكرار كند: بحار الانوار پر از مزخرفات است. در اثناى صحبتهايش از من هم مىپرسد تاربخ اسلام خواندهام يا نه؟ به او پاسخ مىدهم: نه! رشتهام فلسفه است.
پس از نصايح او يكى از دوستان مىپرسد: با اين خانمهايى كه ايمانها را تضعيف مىكنند چه بايد كرد؟ جوان كه متوجه سؤال او نشده عالمانه از او مىخواهد سؤالش را دوباره تكرار كند. بعد از سؤال جوان سرى تكان مىدهد و مىگويد: متأسفانه وضع حجاب خانمها خوب نيست. رعايت نمىكنند و ... همان رفيق ما دوباره مىپرسد: شما برنامهاى نداريد؟ او چرايى مىگويد و بعد از مكثى كوتاه با خونسردى ادامه مىدهد: اگر به همين وضع ادامه بدهند مىكشيمشان. حاج خداد بهت زده مىگويد: اخطارى، تذكري، چيزي؟ و او سرى تكان مىدهد و مىگويد: البته، قبلش اعلام مىكنيم. خدا را شكر مىكنم كه لا اقل قبلش اعلام مىكنند، بعد هم هر چه فكر مىكنم كه حديثي، آيهاى و يا روايتى را به خاطر بياورم كه حضرت رسولصلى الله عليه وآله مجازات كسى كه چهار تار مويش از زير مقنعه، يا روسرى و يا چادرش پيدا باشد، يا لباس مناسبى نپوشيده باشد را مرگ تعيين كرده باشد يادم نمىآيد.
و در آخر خطابهاش كه در آن به خصوص از سپاه هم به شدت اعلام برائت كرده بود، از ما مىخواهد مذهب آنها را در آنجا قبول نكنيم. مىگويد: شما بايد آزادانه حقيقت را انتخاب كنيد. بايد تحقيق كنيد. بايد مطالعه و بررسى كنيد. و خلاصه از اين كه كور كورانه عقيده آنها را بپذيريم ما را بر حذر مىدارد. حقير در اثناى صحبتهاى او متوجه شده است كسى كه قرار بوده با اين جانب بحث كند همان جوان است.
از ظهر گذشته كه مىرود. دم دماى غروب دوباره مىآيد رو به روى درِ دو لختِ آبى رنگ كه شش، هفت تا سوراخ ريز دارد و آنها از اين طريق نظارت نامحسوسى بر ما دارند، در حالى كه به ديوار تكيه دادهام، نشستهام. همه بلند مىشوند من هم براى اين كه از بقيه عقب نمانم برمىخيزم. دوباره سر جايم مىنشينم. او به طرف من مىآيد و بدون اين كه چيزى بگويد كتابى را به طرف من دراز مىكند. كتاب را از او مىگيرم. با اين كه هوا تاريك و كم رمق شده، كتاب را ورقى مىزنم و مىبندمش و روى طاقچه پشت سرم مىگذارم. فكر مىكنم كتاب را داده كه نگهدارم. او نيز اعلام مىكند كه مىخواهيم از اينجا برويم، به خاطر اين كه اينجا ديگر امن نيست. از همراهانش، كه دور تا دور اتاق ايستادهاند، مىپرسد لباس محلى اضافه دارند كه به ما بدهند. برخى از آنها دو دست و برخى سه دست لباس دارند. آنها كه سه دست لباس دارند مىروند كه بياورند.
منزلى كه در آن در بند هستيم سه اتاق دارد. اولى اتاق ما، دومىاتاق چسبيده به اتاق ما از سمت چپ. اتاق سوم كه محل استقرار نگهبانها بود. اين سه اتاق با هم مرا ياد اِل انگليسى مىانداختند. جوان به كسانى كه دو دست لباس دارند و همچنان نشستهاند مىگويد يكى از لباس هايشان را براى ما بياورند و اين آيه را مىخواند: «و يؤثرون على أنفسهم و لو كان بهم خصاصه.» و آنها بين حسابگرى و ايثار گري، ايثارگرى را بر مىگزينند و لباسهايشان را براى ما مىآورند.
لباسها را مىپوشيم. ساعت ٩ قرار است حركت كنيم. يعنى يكي، دو ساعت ديگر. وقتى مىخواهد برود از من مىپرسد كتاب را كه دادم، بلهاى مىگويم. و كشف مىكنم كه كتاب "نبى رحمت "را براى من آورده.
مىروند و در دوباره بسته مىشود. وضو مىگيريم و مشغول نماز مىشويم. حدود ساعت هشت و نيم در باز مىشود. تذكر مىدهند كه آماده شويم و چيزى جا نگذاريم. چه چيزى را؟ ما كه چيزى نداريم. به على هم كه تازه از راه رسيده مىگوييم: شايد آنجا فرش نداشته باشد، فرش را با خودمان ببريم؟ سه روز قبل كه اينجا آمديم كف سرد و سيمانى اتاق برهنه و خاكى بود. دوستان به مصداق مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد مىترسد اين پيشنهاد را مطرح كردند. او مىگويد: نه لازم نيست؛ آنجا هم خانه است و فرش دارد. با آن كه نگرانيم آنجا نيز مثل همين منزل باشد، اما ديگر چيزى نمىگوييم.
على مىگويد ميهمان داريد. ميهمان! نكند كس ديگرى گرفته باشند؟ -حالا كى هست؟ چيزى نمىگويد و در را مىبندد و مىرود.
به ساعت كاسيوى ژاپنيم كه سلمان چند روز بعد از كوچ مادرم از عالم ماده به عالم معنا، دم در مسجد حضرت اباالفضلعليه السلام به من داده بود نگاهى مىكنم. ساعت نزديك ٩ را نشان مىدهد. امشب شب عيد است. ساعت دقيق تحويل سال يادم نيست. اما مىدانم حدود ساعت ١٠ زمين طوافش را به دور كعبه شمس به پايان مىرساند. سال ٨٤، از سوى رهبر انقلاب، سال همبستگى ملى و مشاركت عمومىاعلام شد. خيلى دلم مىخواهد بدانم امسال را چه مىنامد.
پارسال فكر مىكردم بعضىها عيد ندارند، مثل مادرى كه من، خود، صداى هق هق گريههايش را مىشنيدم. بدان علت كه طفل شير خوارهاش را شوهر معتاد و نماز نخوانش گرفته بود و حتى اجازه نمىداد مادر، طفلش را ببيند، تا به قول يكى از نزديكان همسرش، او را زهر كش كند. يا پدر، مادر، برادر، خواهر و اقوامىكه براى جوانشان، براى «صادق»شان يك ماه قبل رفته بودند خواستگارى و يك ماه بعد به تشييع پيكر او. ديگر عيد نداشتند. و امسال ما عيد نداشتيم. نه تنها ما كه حداقل چهل خانواده عيد نداشتند.
اين بار كه در باز مىشود بعد از على دو نفر ديگر هم وارد مىشوند. يكى جوان است و ديگرى پيرمرد. دستان پيرمرد كه كلاهى هم به سر دارد با زنجير بسته شده، اما از جوان هم دستها و هم پاها. اگر اشتباه نكنم. على زياد ما را منتظر نمىگذارد. دستش را به طرف پيرمرد دراز مىكند و مىگويد: جناب سرهنگ كاوه، بعد هم به جوان، كه محزون به نظر مىرسد، اشاره مىكند و مىگويد: احمد زاهد شيخى. او توضيح مىدهد كه اين دو نفر در همين اتاق كنارى زندانى بودهاند و از اين به بعد با شما هستند. با آنها سلام و عليك و احوال پرسى مىكنيم. احساس مىكنم احمد خيلى به سرهنگ احترام مىگذارد.
آهان! پس كارت و فيش حقوقى مجيد نجار و محمد شاهبازى را به اين جناب سرهنگ نشان دادهاند، من را بگو كه با خودم مىگفتم كدام سرهنگى است كه حاضر شده با اينها همكارى كند؟ به خودم مىگويم از فردا بايد دست به سينه جلوى جناب سرهنگ خم و راست بشويم. مخصوصاً من كه از همه كوچكتر بودم! هم پير مرد است، هم جناب سرهنگ. احمد هم معلوم است كه خيلى تحويلش گرفته. به جناب سرهنگ و احمد با اجازه آنها اسمهايمان و آنچه بر ما رفته است را مىگوييم.
جناب سرهنگ از آنها اجازه مىگيرد تا با ما صحبت كند. بفرما! مثل اين كه هنوز عرقهايش خشك نشده مىخواهد نصيحت كند و تجربهاش را به رخ ما بكشد. حالتى كارآگاهى به خودش مىگيرد و از ما مىپرسد: خوب چند وقت است كه اينجا هستيد؟ -با امروز ٤ روز. فكورانه مىگويد: كار شما دو هفتهاى طول مىكشد. خودتان را براى دو هفته آماده كنيد. به خودم مىگويم دو هفته! من اميدوار بودم سال تحويل آزاد شده باشيم. حالا هم كه نشده تا همين چند روز. نه دو هفته. دو هفته خيلى زياد است!
براى ما هم زنجير خريدهاند. دستهاى ما را دو به دو به هم قفل مىكنند. كيسه خوابهايمان را برمىداريم و سوار مىشويم. ٩ نفر آدم با چند نفر نگهبان به علاوه اسلحههايشان و ظرف و ظروف و قابلمه. ياد شب اول مىافتيم. جايمان واقعاً تنگ است.
قرار عوض شده و ساعت نه و نيم حركت مىكنيم. حاج على پورشمسيان از جوانى كه به او زل زده و لبخند مىزند، مىپرسد: چرا مىخندى؟ آن شب يادت هست وقتى روى خاكها دراز كشيده بودى كسى به تو لگد زد؟ پورشمسيان كه او را هلال احمرى هم صدا مىزنند، با خنده پاسخ مىدهد: ها! مگه ميشه يادم بره؟ -فهميدى كى بود؟ حاج على مثل قبل با خنده جواب مىدهد: نه بابا. - من بودم! حلالم كن! بالاخره آنجا ميدان جنگ بوده!
- كدام جنگ؟ با لباس نيروى انتظامى ايست بازرسى زدهايد، بعد هم انسانهايى را كه دست و چشمشان را با چسب بسته بوديد، به رگبار بستهايد، بدون اين كه آنها را بشناسيد. فكر كنم از اينترنت و اخبار با خبر شدهايد كه خون چه كسانى را بر زمين ريختهايد. و ظاهراً وقتى اخبار استان اعلام كرد فرماندار زخمىشده فهميديد كه فرماندار هم در جنگ حضور داشته. و ادامه مىدهد راضى باشى آقاى پور شمسيان. و پور شمسيان رضايتش را اعلام مىكند.
حياط، درِ دو لختِ بزرگ قرمز رنگى دارد. از دم در اتاق ما تا در حياط پنجاه قدمىمىشود. اطراف پر از كوه است. ساختمانى سفيد رنگ هم رو به روى خانه قرار دارد، كه نمىدانيم مال كجاست. از صداى اذانى كه صبح به زحمت شنيده مىشود و صداى كودكى كه در روز اول مشغول بازى بود مىتوان گفت در روستايى هستيم. الان هم شب حركت مىكنند به خاطر امنيت. چشمهايمان را مىبندند. پتو هم مىكشند روى سرمان. چفت هم نشسته ايم. ماشين روشن مىشود و به راه مىافتد. شبيه همان ماشينى است كه از تاسوكى ما را تا اين جا آورد.
هوا سرد است. سرعت ماشين هم سوز سرما را قوت بخشيده است.
الله مهربان است
ماشين با جان كندن راه را مىپيمايد. مجيد نجار و محمد شاهبازى دست هايشان به هم قفل شده تكيه دادهاند به پشت شيشه؛ هراتى هم تكيه داده به آنها. دست مرا با هراتى بستهاند. دستم در گرو هراتى است. چون جا نبود كه من هم كنار او پناه بگيرم. كنارم سمت چپ هم حاج خداداد. پورشمسيان ته خودرو. دستش با خدابخش قفل شده. رو به روى من احمد زاهد شيخى و پشت سرش جناب سرهنگ. در اطراف هم آنها هستند.
احساس مىكنم داريم از كوه بالا مىرويم. راه ناهموار و پر از دست انداز است. مدتى نگذشته كه ساعتم با دو بوق كوتاه، كه سر ساعت مىنوازد، اعلام مىكند ساعت ده است. به دوستان مىگويم سال تحويل شده! مجيد، كه فكر كنم حالش هم كمىبه هم خورده، با نشاط به محمد تبريك مىگويد. و حاج خداداد مىخواهد دعا كنيم كه ان شاءالله هر چه زودتر آزاد شويم.
دو ساعت بعد، حدود ساعت دوازده و نيم ماشين متوقف مىشود. به ما مىگويند پياده شويم. هر چه نگاه مىكنيم كوه است و كوه است و كوه. هيچ خانهاى ديده نمىشود. از على كه حالا با او رفيق شدهايم مىپرسيم پس خانهاى كه قرار بود آنجا برويم چه شد؟
-به ما خبر دادند كه آنجا نا امن شده، ما هم به ناچار شما را اينجا آورديم.
در منطقهاى كوهستانى هستيم. نمىدانيم از آنِ كدام كشور است. كيسه خوابها و... را از داخل لنكروز بر مىداريم. خودرو مىرود. على به همراه چند نفر ديگر باقى مىمانند. ما كيسه خوابهايمان را پايين كوه كه شكل ديوارى به خود گرفته، با اين كه نگران ريزش كوه هم هستيم، پهن مىكنيم. علاوه بر دستها، پاها هم به رفيق كنارى قفل مىشود. من و هراتي، بعد دو برادر، بعد مجيد نجار و محمد شاهبازى و در آخر احمد زاهد شيخى و جناب سرهنگ كاوه. از على جهت قبله را مىپرسم، بلافاصله سرش را بلند مىكند و به آسمان نگاه مىكند، ستارهاى را به من نشان مىدهد، فكر كنم ستاره قطبى است و مىگويد بايد طورى بايستى كه آن ستاره سمت راستت باشد، درست روى شانه راستت، آن وقت رو به رويت مىشود قبله. اين اولين بارى است كه مىبينم كسى با ستاره قبله را پيدا مىكند. شب سردى است. به دنبال ماه مىگردم. پشت كوه پنهان شده است. نيمه شب كه چند بار بيدار مىشوم مىبينمش.
صبح براى نماز بيدار مىشويم، اما با پاهاى بسته چگونه مىتوان نماز خواند؟ يكى از دوستان، نمىدانم كدام يك، احتمالاً احمد با آب اندكى كه داريم وضو مىگيرد و با پاهاى بسته بلند مىشود براى نماز. من هم كه تيمم زده و نشسته دو ركعت نماز صبح را به جا آورده بودم متنبه مىشوم كه با دست و پاى بسته هم مىشود وضو گرفت و ايستاده نماز خواند. على از راه مىرسد و قفل پاها را مىگشايد. بهتر شد. نماز كه مىخوانيم هنوز زير كسيه خواب پناه نگرفتهايم كه فرمان حركت را صادر مىكند.
دست راستمان به دست چپ يكى ديگر از همدردان قفل مىشود. كيسه خوابهايمان را بر مىداريم. على مىگويد هر چه را نمىتوانيد ببريد بگذاريد همينجا باشد. بقيه كه آمدند مىآورند. تعدادى از كيسه خوابهايمان را مىگذاريم. به راه مىافتيم. از مسيرى كه بر اثر عبور آب هنگام بارش باران حالت رودخانه مانندى پيدا كرده به سمت قله كوه به طرف بالا حركت مىكنيم. با اين كه روز اول بهار است، سوز سرما را به خوبى احساس مىكنيم. بين راه چند بارى مىنشينيم و استراحت مىكنيم. نمىدانيم به كجا مىرويم تا اين كه به جايى مىرسيم كه كوهها به هم رسيده اند شكل ٨ . بنبست است.
جايى روى تخته سنگها مىنشينيم. آفتاب طلوع كرده، و هوا را كم كم گرم مىكند. فكر مىكنم تا چند روز ديگر از اينجا خواهيم رفت. چند نفر ديگر هم بعد از ما از راه مىرسند. تك و توك، كيسه خوابى را كه ما گذاشته بوديم اينها با خودشان آوردهاند. كيسه خوابها را به ما مىدهند و بالاتر، جايى كه على و چند نفر ديگر هستند مىروند. چاى درست مىكنند. با هيزم. پيرمردى كه ابروهايى درهم و قيافهاى خشن دارد براى ما چاى مىآورد. همراه چاى مقدارى شكلات هم به ما مىدهد. بعد مىايستد و به ما زل مىزند. با لبخند مىگويد: «الله مهربان است.» ما هم سرى تكان مىدهيم و حرف او را تأييد مىكنيم. پيرمرد با اين كه چند دقيقه ديگر هم ايستادنش را طول مىدهد، بر جملهاى كه گفته چيزى اضافه نمىكند. خودمانيم بر خلاف قيافهاش چه مهربان حرف زد!
كليد يكى از قفلهايى كه پاى احمد را با آن بستهاند، گم شده، چند نفرى ريختهايم سر احمد كه قفل را بشكنيم. البته با اجازه على. با هر مشقتى كه هست قفل را مىشكنيم. زير درخت بنهاى هستيم. كمىسنگهاى بزرگ را بر مىداريم و سعى مىكنيم جاى صافى درست كنيم كه بشود آنجا بنشينيم و يا بخوابيم. زمين صاف هم نعمتى است!
على كه رسماً زندان بان شده است، مىگويد اينجا بيشتر از چهار، پنج روز نمىمانيم. ما هم به آزادى در همين چند روز اميدوارتر مىشويم.
خيلى دلم مىخواهد بدانم كاوه و احمد را چطورى گرفته اند. اول پاى صحبت جناب سرهنگ مىنشينم. مىگويد مرا گروه ديگرى اشتباهى به جاى آقاى كشميرى گرفتهاند، بعد تقاضاى پول كردهاند و به اين گروه فرو خته اند. البته خانواده ام تا حالا چندين ميليون تومان به اين گروه پول داده اند. بعد هم با ناراحتى مىگويد من اگر خيانت مىكردم لااقل پيش اينها كه رو سفيد مىبودم يا نه؟
احمد را كه نگو. مجيد نجار و محمد كه با احمد همكار بودهاند مىگويند درباره تو شايع شده چون از تو قرض مىخواسته اند، قرض خواهان تو را گرفته اند.
احمد با ناراحتى مىگويد: سر شب همراه پدر، همسر، مادر و پدر همسر و بچه دو ساله ام داشتيم مىرفتيم منزل عمويم كه براى شام ما را دعوت كرده بود. از خانه زياد دور نشده بوديم كه پيكانى سفيد رنگ جلويمان پيچيد. عدهاى اسلحه به دست پياده شدند و چند تير هوايى شليك كردند. من از پيكانم پياده شدم، آنها مرا سوار كردند. به من مىگفتند تو سرهنگ سپاهي! بگو در كدام عملياتها بودهاي؟ اما من، رو مىكند به مجيد و محمد، شما كه مىدانيد مكانيك سپاهم. به آنها هم گفتم كه تحقيق كنند. يكي، دو روز بعد به من گفتند ما تو را اشتباهى گرفتهايم و مىخواهيم آزادت كنيم. سه روز در خانهاى در زاهدان بودم. اما بعد از اين كه دست چند گروه گشتم، بالاخره از اينجا سر در آوردم. پس تو را هم اين گروه نگرفته اند؟ اين گروه، نه!
هر دو سه نفرى دور هم نشسته ايم و حرف مىزنيم. من تا حالا در چنين جمعهايى خيلى كم بودهام. جمعهايى كه افراد نه از ملاصدرا حرفى نقل كنند نه از شهيد مطهرى نه از علامه طباطبايى و نه از هيچ فيلسوف يا نويسنده غربى يا شرقى ديگري. حرفى براى گفتن ندارم. اما حرفهايشان براى من تازگى دارد. حرفهاى پليس كهنه كارى كه از خاطراتش راجع به دستگيرى مجرمين مىگويد و آدم را ياد فيلمهاى كارآگاهى تلويزيون مىاندازد. احمد از سرگذشتش در مكانيكى حرف مىزند. پورشمسيان از مردم زلزله زده بم و ديگر جاهايى كه بوده، مثل پاكستان، مىگويد. دو برادر، حاج خداداد و خدابخش از كاسبى و تجارت و فرش تجربيات گرانبهايى به آدم مىدهند. بالاخره هر كدام در حيطه تخصصى خودشان يد طولايى دارند.
ظهر بعد از اين كه نمازمان را خواندهايم همان پيرمرد همراه پيرمردى ديگر مشغول برداشتن قلوه سنگها از كنار درخت مىشوند. على به ما مىگويد اين جا را براى شما درست مىكنيم، اگر دوست داريد مىتوانيد به آنها كمك كنيد. همراه چند نفر از رفقا من هم مىروم كمك. چند تا سنگ ريز و درشت بر نداشته، خسته شدهام. مىنشينم. به دستهاى پيرمردها خيره مىشوم. انگار نه انگار كه سنگهاى زمخت و تيز را جا به جا مىكنند. دستهاى آنها از سنگهاى سخت كوه خشن تر است. زمينى ناهموار و پر از قلوه سنگ را كه ما به ذهنمان نمىآمد كه مىشود هموارش كرد تا غروب صاف شده و در حالى كه دورش را هم سنگ چين كردهاند، تحويل مىدهند.
تا از نگهبان اجازه بگيريم و تك تك دست به آبى برويم و وضويى بگيريم، غروب جايش را به شب داده است. مزه نماز زير كام جانمان است كه شام آوردهاند. شام، بقيه همان گوسفندى است كه ظهر كشته اند. نه نفر ما هستيم. آنها هم با چهار نگهبان و پنج پيرمرد همين تعداد را تشكيل مىدهند.
بعد از شام همان جايى كه پيرمردها آماده كردهاند، مىخواهيم بخوابيم. على سراغ زنجيرها را مىگيرد. مىآوريم. پاهايمان و نيز دست هاى هر نه نفرمان را با هم مىبندند. و ما غرغر كنان كه از اين دره به كجا مىتوانيم بگريزيم كه لازم است چنين به زنجير شويم. ما كه جايى را نمىدانيم. اين طورى كه نمىشود خوابيد. و...
همه خستهايم. من هم مثل بقيه. اما خوابم نمىبرد. فكر مىكنم، چگونه نازنينانى بر پيكر عزيزانشان نشستهاند؟ نه رضا! نه، نه! آنان ننشستهاند، كه در هم شكستهاند، فكر مىكنم، چگونه چشمان عزيزانشان را بستهاند؟ نه! به يقين چشمهاى آرامش خويش را بر هم نهادهاند. چگونه شيرازه از هم دريده كتاب وجود عزيزانشان را پاره پاره نگريستهاند؟ خواهرم. واي...
انسان موجود با شكوه
شب چادرش را جمع كرده ، و روز كم كم خيمه مىزند. با اين كه زمين به بهار نشسته، اسفند سرمايش را در دامن بهار انگار جا گذاشته است.
زير سايه درخت نشستهايم. على مشغول صحبت است. او از ما مىخواهد كه درباره عقايدمان تحقيق كنيم. يكى از دوستان مىپرسد على آقا شما خودت تحقيق كردي؟ على مىگويد بله! و به يك مورد از تحقيقاتش كه راجع به معاويه بود، اشاره مىكند. كسى از دوستان مىپرد وسط كه على آقا من هم مىخواهم تحقيق كنم. - خوبه. رفيق ما مىپرسد ببينم مگر حضرت على و معاويه در صفين با هم نجنگيدهاند؟ -خوب چرا. حالا سئوال تحقيقى من اين است كه چطور مىشود كه دو نفر با هم بجنگند و حق هم با هر دو طرف دعوا باشد؟ به عبارتى چطور مىشود كه آدم هر دو طرف جنگ را قبول داشته باشد؟ على سرى تكان مىدهد و جواب مىدهد كه اين نبرد يك امر جزيى بوده. رفيق ما مثل اين كه چيز تازهاى كشف كرده باشد مىگويد آهان! پس يك امر جزيى بوده، بعد هم زير لب چيزى زمزمه مىكند و ديگر چيزى نمىپرسد و ترجيح مىدهد به سئوالات تحقيقىاش پايان بدهد.
روز دوم، چادرمىآورند، زمين را صاف مىكنند و چادر علم مىشود. على در چادر مىنشيند و مىگويد: دوستان! بى اجازه حق ندارند از چادر خارج شوند. برنامه هم اين طور است كه سه دفعه در روز مىتوانيد به دست شويى برويد. مواظب قفلها و زنجيرهايتان هم باشيد كه گم نشوند. اگر هم كارى داشتيد به خودم مىگوييد. در ضمن اينجا هواپيماهاى آمريكايى هم زياد است. شما بايد مراقب آنها هم باشيد.
از او مىپرسيم حالا چند روز اينجا هستيم؟ على سرى تكان مىدهد و اظهار بىاطلاعى مىكند و با ترديد مىگويد چهار، پنج روزى بيشتر طول نمىكشد. على دستى به ريش بلندش مىكشد و مىپرسد شما چيزى هم داشتهايد؟ از شما چى گرفتن؟ پورشمسيان مىگويد يك موبايل بود كه آن هم مال خودم نبود. مال كى بود؟ از مادرم بود. با مقدارى پول و كارت شناسايي. هراتى مىگويد علاوه بر كارت شناسايي، چهل هزارتومان پول همراهم بود. نجار مىگويد موبايلم بود، با گواهينامه رانندگى پايه يك و دو. احمد زاهد شيخى مىگويد زاهدان كه مرا را گرفتند، يك چك چهارصد هزارتومانى در جيبم بود كه آن را برداشتند. حاج خداداد و برادرش، خدابخش باغبانى مىگويند همون كارت ماشين را اگر به ما بدهيد واقعاً ممنون مىشويم. شاهبازى هم سراغ كارتهايش را مىگيرد.
من هم كارت دانشجويي، كارت سلف، مقدارى پول و سه تا دفترچه. در يك دفترچه برنامه ريزىهايم را نوشته بودم از سال ١٣٨٤ تا سال ١٤٠٠. در دفترچه ديگر يادداشتهاى فلسفى و شعر و حديث و.... دفترچه سوم را هم تازه خريده بودم و سفيد بود. بعد هم با پررويى به على مىگويم خودكارم را هم اينجا برداشتهاند، من عوض خودكارم را مىخواهم. حق الناس است. بايد به جايش به من خودكار بدهي. على خودپي نوشت
١) دانشجوى كارشناسى ارشد فلسفه.